|
چاقو از
کتاب حریق
باد
درجیب
من چاقو تنها
دسته ی خودش
را می برد! در
انزوای
بسترش آرام، ـ
در گور جیب
من ـ خود
را به دست
خواب سپرده
است ، چاقو. شاید
که مرده است . لب
تشنه ،
سر به چاک
گریبان ،
و سرد لب؛ چاقو. با
یاد آنچه
رفته و بر
جاست ، در
غرق آب ذهن
درهم و مخدوش
، چاقو
! شاید
که مرده است . یا
در عمیق خواب
، تصویر
خون منعقدی
را ، بر
تیزی برنده ی
تیغش ، ترسیم
می کند ، چاقو! چاقو، شاید
که فکر می
کند ، در
انزوای بستر
مغموم ، مرده
است . یا
در بطالت
عبثی موهوم ،
دیریست
زندگی ، او
را ز یاد قرن
آهن و باروت
، برده است. افسوس
..، چاقو با
خویش در ستیز
،
می
اندیشد: [
ای کاش چنبره
می بست ، انگشت
های کار کشته
ی جراحی ، بر
گرد دسته ام .] شک
می رمد ز
تیغه ی پو
لاد. چاقو
، ـ
در گیر با
یقین ـ با
خویش گوید:
آه ..، که بی شک
، ای
قلب های خسته
بیمار، مجروح. اینک
یقین که در
عطش قطره های
خون ، عمرم
،
نمی گذشت ،
افسوس! بس
بوسه های سرخ
، بر
نیش تیغه ام
که نمی مرد. چاقو، شاید
که فکر می
کند: ـ
ای کاش ، دستان
قاتلی ، شوری
خون داغ قلب
زنی را ، بر
سرد تیغه ی
بی رحم می
چشاند ،
آه.. چاقو
! چاقو
چه فکر می
کند ؟ ـ
اینجا چه می
کنم ! در
خلوت غمین
بسترم ، این
جیب ، تابوت
،
هم گور ،
هم کفن . در
گود جیب این
تن بیمار ،
این
دل مجروح ، مقتول
دست خویش ،
مرده ی بی
خون ،
آه… چاقو از
ژرف جیب من ، فریاد
می زند: ـ
دیریست هم
نبرد دسته ی
خویشم . با
خویش در ستیز از
غیر در گریز . چاقوی
من ، گناه
ندارد، او
تشنه است ، ی
یک جرعه خون
شور . او
خلق گشته است
، سینه
بدرد ، و
غرق خون شود
، آنک
سعادت چاقو. چاقو..،
|