|
جاده
جهنم
از کتاب
ترمه رفتم.. رفتم..،
رفتم..، رفتم
و با بادهای
سوخته رفتم در
رگ آن راه
پرت تب زده
رفتم سینه
ز اندوه های
گمشده تفتم
رفتم..،
رفتم..! ناخن
ره را به چشم
خسته کشاندم روی
شن داغ جای
پای نشاندم اشک
نیامد ز دیده
درد فشاندم!
رفتم..، رفتم
و بردم زنی
که زندگی اش
را باخت
سر نرد
شعرهای
سیاهم رفتم
و بردم زنی
که دوزخ چشم
اش سوخت
مرا، سوخت ،
سوخت ،
کردتباهم ! پیکر
لخت اش ، به
روی شانه ی
زخمم موی
اش چون دود
تیره در نفس
باد دست
اش چون مار
مرده سرد لزج
نوچ نرم
عرق می مکید
از شط پشتم. لرزه
ی مرگی به
زانوان من
افتاد! چک
چک سرب از لب
جهنم خورشید بر
تن من می
گذاشت لک
سیاهی چشم
ره ، از فلفل
غبار شده کور گویی
می گفت : -
ای رونده
تباهی ! یأس
ولی خفته بود
در دل امید آنجا
… آنجا در آن
کویر پر از
چاک کنده
زدم بر زمین
گرم توان سوز آن
زن را روی
خاک گرم
فکندم خنجر
تیز از دل
نیام کشیدم سینه
ی او را به
ضربه ای
بدریدم. خیس
ز خون پنجه
را به خاک
کشاندم گور
عمیقی به دشت
تف زده کندم آن
زن را ژرف
گور تشنه
فکندم اشک
نیامد ز دیده
درد فشاندم ! رفتم
در راه باز
رفتم ، رفتم رفتم
و شب ها و
روزها پی هم
رفت سایه
ی خود بر
قفاکشا ندم و
رفتم رفتم
و هر کس به من
رسید در آن
راه گفت:
چه کردی ؟ …
نگاه کردم و
رفتم گفت
که : رفتی ؟ …
خموش ماندم و
رفتم
رفتم…،
رفتم ..
رفت
|