|
کفر
از کتاب
ترمه خدایا
تو بوسیده ای
هیچگاه لب
سرب فام زنی
مست را ز
وسواس
لرزیده
دندان تو به
پستان کال اش
زدی دست را خدایا
تو لرزیده ای
هیچگاه به
محراب گم رنگ
چشمان او شنیدی
تو بانگ دل
خویش را ز
تاریکی سینه
ی تنگ او خدایاتوگرئیده
ای هیچگاه به
دنبال تابوت
های سیاه ز
چشمان خاموش
پاشیده ای به
چشم کسی خون
بجای نگاه دریغا
تو احساس اگر
داشتی دل
ات را چو من
مفت می باختی برای
خود ای ایزد
بی خدا |