|
پرسه
های
شبانگاهی
از
کتاب حریق
باد و
شب هنگام چون
جرم سایه ها در
هرم تیرگی تبخیر
می شدیم در
پرسه های
شبانگاهی بر
جاده های پرت
مه آلود چون
برگهای مرده
ی پاییز دنبال
یکدگر زنجیر
می شدیم. در
زیر پای
رهگذر مست
لحظه ها تسلیم
می شدیم، لگد
کوب می شدیم نابود
می شدیم با
اشگ هایمان تهمت
به جاودانگی
درد می زدیم با
دردهایمان بهتان
به عشق بیگانگی
رسالت ما بود. از
یک مدار از
یک سو راه
گریز بود ،
راهی به
نیستی تنها..، ایمان
به شک و
تردید در
یقین در
خط سرنوشت
سیاه ما می
داد انحراف ره
کوره ای به
تلاقی داشت ! این
بود تنها
امید ما تنها. اندیشه
هایمان چون
آب های راکد
و بیمار در
گود خاطرات
فرو می رفت ما
پیر می شدیم. از
جاده های پرت
مه آلود شب
پای می کشید خورشید
لخته سایه
های از هم
دریده را چون
خون در
پیش پایمان قی
می کرد. |