شب درد 

                 از کتاب میعاد در لجن

 

چه دردناک شبی بود

سکوت بود و جنون بود

فضا براده ی آهن

ستاره لکه ی خون بود.

 

غریبی از خم ره رفت

صدای گامش غم ..، غم

طنین به خلوت ره بست

گرفت پنجره ماتم.

 

پرید مرغی در باد

بسوی جنگل آهن

درون مقبره ی من

کشد خاطره شیون .

 

چراغ های خیابان

تمام پر پر گشتند

سپیده پنجره را شست

کلاغ ها بر گشتند

چه دردناک شبی بود.