|
زمزمه ای در محراب از
میعاد درلجن در
غریب شب این
سوخته دشت من
و غم ، آه … چه
بر من بگذشت کاروان
گم شد و
خاکستر ماند کرکس
پیر دل من می
خواند:
ـ
ای عطش در رگ
من جاری باش شعله
زن دودم کن
کاری باش.
رگ
غم سوخته ،
ای ریشه ی من بمک
از طاول
اندیشه ی من .
دشت
شب تاخته ام
خاموشم موج
خود باخته ام
مدهوشم.
طفل
آواره ی شهر
خوابم تشنه
ی خویشتنم
گردابم.
برگ
پاییز بدست
بادم ریخته
، سوخته ، بی
بنیادم.
کاروان
سوخته ای
چاووشم در
بدر زمزمه ای
، خاموشم.
گره
کور ، غمم
بازم کن قصه
پایان ده و
آغازم کن.
ای
تو گم ،
نامعلوم ، ای
نایاب گنگ
نامعلومی را
دریاب.
دست
پیش آر که
رفتم از دست دامنم
گیر که هیچم
در هست.
من
و تو چیست ؟
چه بیشی چه
کمی چو
کویری و
تمنای نمی .
من
و تو چیست ؟
من و من
باشیم روح
تنگ آمده از
تن باشیم.
بگریزیم
و به هم
آویزیم عطشی
در عطش هم
ریزیم.
نفسی
در نفس من
بفشان بکشانم
، بچشانم ،
به نشان.
بکشان
بر سر بازار
مرا جان
فدای تو ،
بیازار مرا.
سنگ
بد نامی ، بر
جانم زن کوس
رسوایی ، بر
بامم زن.
زندگی
چیست؟ سراب
است ، سراب نقش
پاشیده بر آب
است ، بر آب.
عشق
خونابه ی دل
نوشیدن کفن
ماتم خود
پوشیدن.
آرزو
گور کن دشت
جنون نانش
از عشق و
شرابش از خون
.
جغد
پیریست
سعادت در قاف نغمه
اش لاف ، همه
لاف گزاف .
مرهم
سوختن از
ساختن است چه
قماری که همه
باختن است .
زندگی
چیست ؟ مرا
یاد بده آنچه
می دانم بر
باد بده.
توتیایی
تو به چشمانم
کش تشنه
ام ، تشنه ی
آتش ، آتش !
تیشه
بر ریشه ی
جان دوخته ام دل
به هر شعله ی
غم سوخته ام.
باد
آواره ی
گورستانم بذر
پاشیده به
سنگستانم .
برق
منشور یخین
رازم پر
سیمرغ غمم ،
بگدازم.
پیش
از آن لحظه
که نابود شوم شب
شوم ، شعله
شوم ، دود
شوم.
نعره
ی سوخته ام
نفرینم چون
خدا در بدر و
بی دینم.
در
غریب شب این
سوخته دشت کرکسی
پر زد و
نالید و گذشت.
|