تاول 2

 از کتاب حریق باد

نگاه کرد و گذشت

امید بی ثمران در ته نگاهش بود.

غلاف شمشیرش ـ

                         پر از دنائت بود.

و جیب های بزرگش به تاولی می ماند.

چه گفت ؟!:

ـ هیچ .

و هیچ اش مرا پریشان کرد.

 

چهار جیب بزرگ ،

چهار تاول چرکین ،

بدوز بر کفن ات ،

تو نیز هیچ بگو !

به من نگاه مکن.

 

حریق باد مرا سوخت

                   سوخت

                      آبم کرد.

نگاه کن بگذر.

وگرنه این تو و این پهنه ی پریشانی.