|
تاول
2 از
کتاب حریق
باد نگاه
کرد و گذشت امید
بی ثمران در
ته نگاهش بود. غلاف
شمشیرش ـ
پر از دنائت
بود. و
جیب های
بزرگش به
تاولی می
ماند. چه
گفت ؟!: ـ
هیچ . و
هیچ اش مرا
پریشان کرد. چهار
جیب بزرگ ، چهار
تاول چرکین ، بدوز
بر کفن ات ، تو
نیز هیچ بگو ! به
من نگاه مکن. حریق
باد مرا سوخت
سوخت
آبم کرد. نگاه
کن بگذر.
|